راینر ماریا ریلکه o

آن که اکنون خانه ای ندارد ، دیگر خانه ای نخواهد ساخت
آن که اکنون تنهاست ، تنهایی اش دیری خواهد پایید
بیدار خواهد شد ، خواهد خواند ، نامه های بلند خواهد نگاشت
و در معبرهای پردرخت ، نا آرام پرسه خواهد زد ،
وقتی برگ ها در باد روان اند .
راینر ماریا ریلکه o

ترجمة : فرزدق الأسديo
من لم يملک الآن بيتاً سوف لن يقيم بيتا
من يکن الآن وحيداً ستدوم عزلته طويلا
سيستيقظ ، سوف يطالع ، سوف يکتب رسائل طويلة
و سيتسکع قلقاً في الطرقات المشجرة
بينما تتطاير الأوراق .
o Rainer Maria Rilke
Who now has no house , will not build one
Who now is alone , will remain so for long ,
will wake, and read , and write long letters
and back and forth on the boulevards
will restlessly wander , while the leaves blow .
أنا أخاطب الموت "هو"
o ضياء الدين شفيعي
o ترجمة : فرزدق الأسدي
(2)
إحتسينا الشاي
وامتلأ
جدول الكلمات المتقاطعة
لكن
كان وحده
من غادر الحانة .
(13)
حتی الشمس
والقمر
یموتان في أحضانه فجأة ...
إذ كيف لي و أنا وضّاءاً
بعد كل هذه السنين !؟
(26)
أذاق إخواني أحلی ابتساماته
حتی أنهم عشقوا من دون أن يهابوا
و ما زلت أنا
أتجرّع ذكراهم
كل هذه المساءات المريرة .
(30)
هوی العالم
وانتهت المحكمة من دون نتيجة
و لم يستطع أحد
أن يشهد
أنّه كان ظالعاً في كل جريمة قتل .
سوگ سروده ای برای حافظ شیرازی
o عبدالوهاب البیاتی

o ترجمه : فرزدق اسدی
[ترجمه اين شعر پيش از اين در مجله ی "شعر" ـ البته با ممیزی خود مجله ـ شماره ی 27 به چاپ رسيده است ]
پيش در آمد ... سوگ سروده ای برای عبدالوهاب البياتي :
همين اواخر دهمين سال گرد درگذشت عبدالوهاب البياتي را پشت سر گذاشتيم . حدود ده سال پيش فرصت ديدار او و "ترجمان"ـش بودن در دو نشست ادبی در تهران و قم فرصتی بود که غیرمنتظره پیش آمد . البته که نمی دانستیم ... ولی اواخر عمرش بود ؛ مدت کوتاهی پس از بازگشتش به دمشق خبر وفاتش رسید . بی حوصله بود . و بی اعتنا . به همه کس ؛ حتی دوستان و همراهانش . و تنگ خلق . سفرنامه ی ايرانش را بعدها هم سفرش "مدين الموسوي" ـ که بعدها سیاستمدار از آب درآمد ـ در مجله اش "القصب" نوشت (و در آن از جمله من حقير را کمی تا قسمتی "نواخته" بود) ؛ ... يک سفر روتين ، از سر نياز ، دیرهنگام و نزدیک قضا شدن . البیاتي البته پیش تر ازآن هم به ايران آمده بود ؛ اما "پیش از انقلاب" . مرد از درون مکیده شده بود . سالیان دم خمره و سيگارهایی که پشت سر هم روشن و خاموش می شد حسابی رس او را کشيده بود . روی میز ، جلوی رویش ، همیشه دو پاکت سيگار بود . در قم بهانه جويانه به بچه های "کتاب خانه ی تخصصی ادبيات" نهيب سيگارهايش را می زد ؛ انگار می ترسيد با یک پاکت به سر ببرد . در آن سفرش کسی به یاد ندارد که لب خندی از او دیده باشد . و از همه بی اعتناتر ... به تمجيدهایی که از او می شد . و بی انگیزه به آنان که می خواستند سر حرف را با او باز کنند ... یا با او "ارتباط"ـی برقرار کنند . در هر دو نشست (والبته نشست های دیگر) از کتاب خانه اش گفت که در "جنگ خليج" به تاراج رفته بود ؛ و از جمله ترجمه ی آثارش به فارسی ... و درخواست کرد که اگر کسی ترجمه ی "چشمان سگان مرده" را که پیش از انقلاب به فارسی برگردانده شده بود به او بدهد ، او آخرین اثرش "نصوص شرقية" (متونی از شرق) را به آن فرد هديه خواهد کرد . کتاب البته در کتاب خانه ی تخصصی ادبیات بود . اما جرأت نکردم کتاب را حتی به او نشان بدهم ... یا حتی خبرش کنم که هست . چون می دانستم آن را توی جیب عریض داخل کتش می گذاشت ؛ و با خود می برد . در آن صورت باید بازخواست های رئیس را هم جواب می دادم ... او که کتاب را از "دوست"ـش عبدالوهاب البياتي دريغ کرده بود .
و اکنون به آن "دل خوشی" می انديشم .

o عـلـيـرضـا لـبـش
o ترجمة : فرزدق الأسدي
دوست ـ دیگر می شود گفت ـ کهن من علیرضا لبش اين اواخر اولين مجموعه ی خود را تحت عنوان "خنده در مراسم تدفين" به چاپ رسانده است . این مجموعه در آن واحد دربردارنده ی شعرهای کوتاه و طرح ها و کاریکاتورهایی که عمدتاً دست به دست هم می دهند تا یک مضمون را شکل دهند . والبته شعرها و طرح های مستقل در مجموعه نیز فراوان اند . این مجموعه را 99 طرح و شعر شکل می دهد ؛ و در نوع خود کار تازه و ماندگاری ست . به علت رعایت کپی رایت نمی توان کل مجموعه را برای دانلود گذاشت ... اما 23 طرح و شعر برگزیده را به همراه ترجمه می توانید از لینک زیر دانلود کنید :
http://www.mediafire.com/?3lqlnzyzzm5
صدرت مؤخراً أول مجموعة أدبية و فنية لصديقي القديم ـ رغم أنه شابا ـ "علي رضا لـَبـِش" (Alireza Labesh) . و هي مجموعة شعرية إضافة إلی أنها مجموعة تخطيطات أو کاريکاتيرات يحاکي أحدها الآخر . فبعض الأشعار هي من وحي الرسوم ، و بعض الرسوم من وحي الأشعار ؛ والبعض ... يعزف کل علی وتره من دون أن يکون له صلة بالآخر ؛ و من دون أن يجهل لبش ـ طبعاً ـ حسن تجالس الأعمال إلی بعضها الآخر . المجموعة تحمل في قسط کبير منها النبرة الهزلية . و هذا أیضاً ما يوحيه عنوان الکتاب "الضحك في الجنازة" . و ترکز عليه مقدمة الکتاب التي يبتدأها لبش بشکل مفاجیء و هو يقول : « کان من الممکن لهذه المقدمة أن تکون لوحة خلابة قد رسمها طفل في التاسعة من العمر في ورشة الرسم ؛ و قد أفسدها معلمه بتوقيع کبير و من دون محل عليها . لکن لسوء الحظ أو لحسنه يجب أن أطلعکم أن هذه هي مقدمة ؛ بکل الميزات التي تحملها المقدمات الأخری ، التي لا تقرأ أبداً ؛ و تعتبر دائماً عبئاً زائداً علی الکتاب ، لکنها يجب أن تکون ، و يعمد فيها الکاتب علی شرح هدفه من إعداد الکتاب و طباعته ؛ و يشکر في خاتمتها أشخاصاً ؛ و يری نفسه هناك مداناً لألطاف آخرين . و لکن و بما أنني لم أدعي الـتفکيکية يوماً ؛ و أری لکل بنية مغزی ... لذلك أسير علی النمط العام للمقدمات . و ربما تکون نهاية "تفکيکـ"ـي أن أشکر و أدان للآخرين في البداية و بعد ذلك أعمد علی شرح سبب إعداد هذه المجموعة لمتلقيها . و لعلمکم ... سوف لن أفعل هذا حتی ! » والطريف في الأمر أن المقدمة تحمل عنوان "مقدمة لکي لا تـُقرأ" !
يمکنکم تحميل 23 مقطوعة من هذا الکتاب مع التخطیطات المرفقة بها علی هذا الرابط :
http://www.mediafire.com/?3lqlnzyzzm5


"خــــــواب"
oخورخه لوئيس بورخس
o ترجمه : اسدالله امرايى
در جايي متروک در ايران برجی سنگى هست كه خيلى بلند نيست ، نه در دارد نه پنجره . توى تنها اتاق كثيف و مدور آن يك ميز و نيمكت چوبى هست . در آن سلول مدور مردى كه شبيه من است با حروفى مىنويسد كه من سر در نمى آورم ، شعرى طولانى در باره ى مردى كه در سلول مدور ديگرى در بارهى مردى شعرى مىنويسد كه در سلول مدور ديگرى ... . اين رشته سر دراز دارد و هيچ كس قادر نيست آن چه را زندانىها مى نويسند بخواند .
"رؤيــــــا"
o خورخي لويس بورخيس
o ترجمة : فرزدق الأسدي
في نقطة مهجورة من إيران هناك حصن حجري لم يرتفع عن الأرض كثيرا . ليس به من باب و لا نافذة . توجد في غرفته الوحيدة (و على أرضيته الوسخة و المستديرة الشكل) منضدة و مقعد خشبيان . في تلك الزنزانة المستديرة يجلس رجل يشبهني يكتب بأحرف لا أعرفها ، يكتب شعرا طويلا عن رجل يكتب في زنزانة مستديرة أخرى شعرا عن رجل في زنزانة مستديرة أخرى ... . ما من نهاية لهذه الدوامة ، و لا أحد يقدر على قراءة ما يكتبه السجناء .
"A Dream"
o Jorge Luis Borges
In a deserted place in
بیـجــن جـلالــي ... مقتطفات من مجموعة "حول الشعر"
o بیـجــن جـلالــي

o ترجمة : فرزدق الأسدي
(ألف)
هو الشعر يأتي
لا تفرّوا
إنما هي الکلمة
قد صارت جبلا
قد صارت بحرا .
(ب)
بالشعر
أهرب نحو عزلتي
و أجتاز عزلتي
واصلا ً إلى عزلة العالم .
(ج)
مع الشعر يذهب
كل ما يذهب
ويالشاعرية الموت
و هو يحوم حول رؤوسنا !
(د)
الكلمة
هي الرابحة
والورقة ...
كلنا ماضون
والشعر وحده من يبقى .